از روزهای سرد ِ برفی تا آواز گنجشکهای بهاری، شبهای بسیاری در راهند

۱۳ بهمن ۱۳۹۰

این روزها پنجره با من حرف می زند ، برف را به موهایم می آورد و صدای شاخه های ِ لخت در تنم می پیچد. خسته ام و ناامیدانه به سطرهای ِ سفید می رسم که خالی مانده اند از صدایم. بهار و روزهای خوش ؛ نیامدنی ، نرسیدنی.

دستهایم که از حرارت تنت جریان گرفته بودند ، حالا سرد، حالا زمستان ، حالا ابری شده اند و پرتوهای نور را سد می کنند. برف می آید و لبخند ِ سفیدی لای برفها قدم میزند ، چشمهایش از آشوب ِ فردا خبر می دهند و موهایش که تمام سفیدی را ربوده اند مرا به شب ، مرا به زنجیر ، مرا به لب های ِ دوخته ی ِ تو می برند.

اینک زمزمه ای کن و صدا را به رختهای ِ زمستان خورده ام بازگردان ! میدانم که باز خواهی رفت اما اندکی طلوع بیاور برای روزهای دور ، روزهایی که پشت کوههای دور نشسته اند و پر از ابهامند.

زندگی …

۱۹ دی ۱۳۹۰

حالا هرچه سلولهای سرم را از هوای بودنت ، از خیال دیدنت می شویم باز ردی از دلتنگی در اتاق و دفتر و قلمم به جا می ماند.باز سراغ حوض ِ کنار باغچه میروم، دستهایمان را فرو می کنیم در آب و سرمای زمستان در انگشتهایت جاری میشود ،  تمام یخهای حوض هم نمی توانند گرمای لبخندت را محو کنند . به آینه ی نهفته در آب می نگرم ، لبخندت را پاسخ می گویم و برای تمام آدمهای زمین می نویسم ، می نویسم که زندگی یعنی همین. یعنی لحظه ای به قاب چشمهایش خیره شوی ، از پس آن همه تلخی و درد و اندوه به همین لحظه بیندیشی که داری لبخند می زنی.

بن بستی به اندازه ی یک لبخند

۹ دی ۱۳۹۰

چمدان‏ ‏دهانش‏ ‏را‏ ‏باز‏ ‏میکند‏‏‏ ‏‏

و‏ ‏می‏ ‏بلعد

لباس‏ ‏های‏ ‏تن‏ ‏فردایم‏ ‏را

ایستگاه‏ ‏منتظر‏ ‏قطار‏ ‏میماند

کودک‏ ‏به‏ ‏آغوش‏ ‏مادر‏ ‏بازمیگردد

میان‏ ‏چمدان‏ ‏،ایستگاه‏ ‏و‏ ‏آغوش‏ ‏مادر‏

رابطه‏ ‏ای‏ ‏ست

که‏ ‏یاری‏ ‏میرساند

لبهایم‏ ‏را

تا‏ ‏به‏ ‏گونه‏ ‏هایت‏ ‏نزدیک‏ ‏شوند

اما‏ ‏از‏ ‏آنجا‏

هیچ‏ ‏قطاری‏ ‏نمی‏ ‏تواند

به‏ ‏گونه‏ ‏هایت‏ ‏برساندم‏

مگرلبخندی‏ ‏ساده‏ ‏از‏ ‏چشمهایت

دوشنبه های اعتراض – میلادت مبارک رفیق!

۲۸ آذر ۱۳۹۰

سومین یلدای ِ بی تو از راه می رسد، بیست و شش ساله میشوی رفیق. باورم نمی شود ؛ سه سال و شش ماه است که لبخند زیبایت را از ما دریغ کرده ای اما من یقین دارم حتی پس از این همه شب تاریک ، هنوز هم لبخندت پابرجاست ، هنوز هم میشود آرامش را در نگاهت تماشا کرد.

شرمنده ام رفیق ! دستهایت را بستند و به دیاری دور تبعیدت کردند ، اما من هیچ کاری نتوانستم انجام دهم. حالا می خواهم بغض سکوتم را پاره کنم ، فریاد اعتراضم را هم صدا با تو در آسمان میهن به پرواز درآورم تا نام و یادت در تاریخ این سرزمین جاودانه گردد.

سالگشت میلادت را گرامی میدارم به امید اینکه هرچه زودتر دستم بر شانه هایت بگذاذم و در آغوش بفشارمت.

رفیق نادیده ی عزیز!

میلادت مبارک.

پی‌نوشت:

از اینجا+ به صفحه فیس‌بوکی «در اعتراض به حکم سید ضیا نبوی» بپیوندید و آماده اجرای پیشنهاد مصطفی تاج‌زاده در برگزاری «دوشنبه های اعتراض +» شوید.

۲۳ آذر ۱۳۹۰

اندوه بالای شهر رسیده
دورن رگ هایم
و کنار غربت بغضی دور
به چشم هایم سرک می کشد.
چرا؟
چرا لبخندهامان در تبی سوزان خشکیده شد؟
چرا رنگ لبخندت را از پس شبی تیره گم کردم؟

دستهایت عجیب بوی زندگی میداد؛
لحظه ای که اشکهایم رقصید
و صدای تولد بوسه ام به انگشتهایت رسید.
نگفته بودی !
نگفته بودی که جدایی از دستهای تو آغاز میشود!

باشد!
گلایه ای نیست
حالا تو
و تصویر آخرین دست تکان دادنت
با اشک های گرمم بازی کنید.

پی نوشت: هر چی فک کردم هیچ عنوانی پیدا نکردم،اما شاید جالب باشه که بگم سوار اتوبوس بودم که نوشتمش!

برای دختری که دست هایش بوی آفتاب می دهد

۱۰ آبان ۱۳۹۰

سال ها

پشت دیوار ِ غروب های دلواپسی

زانوانم را به آغوش کشیدم

و ذره ذره ی تنت را گریستم

به اشک کشیدم لبخند ِ صورتی ات را

لبخند به جا مانده از تصویرِ رویای ِ هفت سالگی.

دور از سرخی ِ گرمای ِ آغوشت

خون در رگهایم

به انجماد رسید

و من ساکن ِ شهر ِ رویای ِ مسافران…

حالا این مه

شهر را به چنگال کشیده

خون را

به جاده ای که

نگاهش به غرب است

و لای بوته ها

دنبال تو می گردد

دنبال دست های دریا در بدنت

دنبال شعله ی آبی ِ آغوشت

در ستاره باران ِ آمدنت.

حادثه از آغوش ِ تو آغاز می شود

از حیرت ِ تولد ِ دوباره ام

در دست های کوچکت.

پی نوشت:

۱٫این شعر تقدیم است به یک دوست عزیز

۲٫بله ، بالاخره شرکت گوگل هشدارهاش رو عملی کرد و چند تا از امکانات بسیار کاربردی و مهم ِ گودر رو حذف کرد . گمان می کنم این اتفاق ِ بزرگی برای اهالی گودر باشد و آنها را دچار شوک کرده باشد ، اما من می خواهم دیگر به گودری که داشتیم فکر نکنم ، هی خودم را به آنجا نچسبانم و اجازه ندهم یاس سراغم بیاید . من به خانه ای جدید می اندیشم ، به جستجویی جدید و دالانی پر از پنیرهای تازه و خوشمزه . آیا فکر نمی کنید پنیرمان را جابجا کرده اند؟

سرودی برای «امید» *

۲۴ مهر ۱۳۹۰

شاید دور نباشد

باد

عطرِ لبخندهایت را بیاورد

و باران ترانه سر دهد

پیاده روهایِ انتظار گلباران شوند

و دیگر لب‌ها یت‌ را به خاطرِ <<دوستت می‌‌دارم>> زنجیر نکنند.

برایِ خنده‌ها و اشک هایمان

به دستخط و مهرِ رضایتِ ارباب نیازی نباشد

و تنها آغوشی گرم و بوسه‌ای کوچک، کافی‌.

نه اینکه این روز‌ها یادمان برود

نه اینکه دستهایت را پشتِ میله‌ها فراموش می‌توان کرد

نه اینکه رنگِ پیراهنت و ردِ انگشت بر گونه‌ها یت‌ را

در آینه ها  گم کنیم.

ما رویِ موج‌هایِ سرخ راه افتادیم

و زیرِ تبر‌هایِ خشمِ ارباب به هم رسیدیم.

نه اینکه آن روز‌ها یادمان رفته باشد.


اما حالا

خونِ رگهایِ ما احتیاجِ بیشتری به «امید>> دارد.

پس بیا؛

حتا اگر در تنهاترین گوشه‌ی  متروکِ زندانِ زمان گیر کرده باشیم

هنوز شعر را تمام نکنیم

هنوز خنده را تمام نکنیم

هنوز در سینه‌ها مان «امید» را تمام نکنیم

بلکه دوباره و دوباره بسراییمش.

پی‌ نوشت:

*: فکر نمیکنم بشود  اسم  متن فوق  را «سرود» گذاشت. <<سرودی برای «امید» »صرفاً عنوانِ یادداشت است.

تصمیم گیری بر روی ابرها

۱ مهر ۱۳۹۰

کشاورزان شهرستان طارم این روزها مشغول برداشت زیتون هستند.من هم چند روز آخر تعطیلات را با درختان زیتون سپری می کنم.درختانی که یک سال صبر کرده اند تا میوه هایشان به تکامل برسند و در این مسیر دست های سخت کوش پدرانمان همراهشان بوده اند.راستش نمی دانم اینها را برای چه اینجا مطرح می کنم ، بگذارید به پای درد دل ، بگذارید به پای عصبیت های تمام نشدنی …

مساله چیست؟ مساله این است : کشاورزی که یک سال زحمت می کشد و حالا که زمان فروش محصول میرسد قیمت محصول با هیچ معادله ای جور در نمی آید.چند روز پیش شنیدم که فرمانداری شهرستان اطلاعیه ای صادر کرده و قیمتی را برای زیتون تعیین کرده ، حالا سری به وبسایتش می زنم ، ظاهراً تولیدکنندگان و خریداران زیتون با فرماندار نشستی داشته اند و قیمتی را برای زیتون تعیین کرده اند. با مقایسه ی قیمتی که طی چند روز گذشته فروختیم (۸۰۰ تومان ) با قیمت تعیین شده توسط آقایان (۱۶۰۰ تومان) یاد یکی دیگر از آن نمایش های تکراری می افتم ، نمی دانم اصلا تولید کننده و خریداری در کار بوده یا نه ، اگر بوده حالا کجاست؟ انگار کسی از ایشان نمی داند که حرف زدن و تصمیم گرفتن تنها بخشی از کار است و برای اجرایی شدن کارهای دیگری هم لازم ؛ و بدون وجود ناظر همه ی حرف ها نقش بر آب است.من تقریبا مطمئنم که جهاد کشاورزی و تعاونی ها از وضعیت بازار باخبر هستند.

این گونه مشکلات تنها مربوط به این محصول نمیشه . محصولاتی که از سالی تا سال دیگر حتی با قیمتی نازلتر فروخته میشن و کشاورزانی که هزینه های بیشتری برای تامین آب و سوخت پرداخت می کنند و هر روز فقیرتر میشن.

یک پست برای رفع ِ تکلیف :(

۳۱ شهریور ۱۳۹۰

و گاهگاهی که دلتنگی تورش را می اندازد و دلم گیر می کند ، بی آنکه به تکاپو افتم آرام میگیرم ، تسلیم صیاد میشوم ، صیادی که تو باشی ، با قایقی آمده از دور دست ها . ماهی ، صیاد طوفان دیده می خواهد ؛صیادی که بفهمد فرق ماهی ِ تسلیم و ماهی ِ مبارز را. ماهی ِ من چشم دوخته به دریای مه گرفته ، که میشود تمام حرفهای دریا را در رنگ چشمهایش تماشا کرد.

اگه شما به خودتون قول بدید که باید کار خاصی رو در زمان مشخصی انجام بدید و بنا به هر دلیلی (چه موجه و چه غیرموجه) اون کارو انجام ندید ؛ چیکار می کنید؟
برای دوستانی که پیگیر ِ تعهدم شده بودند گفتم که سفر بودم …

ما ، ما آدم های تنبلی که حتی برای نوشتن یک پست در وبلاگمان  باید اجباری بالای سرمان باشد ، باید خودمان را مجبور به فکر کردن کنیم …

قصه ی غم انگیز «آدم ها» ، افسانه ی باشکوه «انسان ها»

۱۲ شهریور ۱۳۹۰

«آدم ها » موجودات ضعیفی بودند که همواره مورد ترحم واقع شدند. آن ها همیشه مشفول اشتباه کردن بودند و در حال ِ طلب بخشش.

«آدم ها» موجودات خالی از اعتماد به نفسی بودند ؛ کودکانی که برای راه رفتن به دست های مادرشان محتاج.

«آدم ها » شکست خوردگان تاریخ بودند.

«انسان ها» موجودات توانمندی هستند که برایشان «غیرممکن»ی وجود ندارد.آن ها تشنه ی پیروزی اند و دیوانه وار مبارزه می کنند تا در برابر هیچ چیز سر فرود نیاورند.

«انسان ها» موجودات بدون رقیبی هستند که با اقتدار قله های پیشرفت را طی می کنند.

«انسان ها» خدایان تازه ی زمین  هستند.

پی نوشت: چهارشنبه ۳۱ آگوست ، ۹ شهریور روز جهانی وبلاگ بود. گرامی باد.

تعهدی نانوشته به خودم داده ام ؛ حداقل هفته ای یک بار اینجا را به روز کنم.

RSS