۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱
«به ناچار ، وقتی می نویسم ، خیال کن دارم با تو حرف می زنم و در این خیالم که تو در واکنش ، جوابم را می دهی و حرف مفتم را تحمل می کنی و من ، نظر مخالفت را به هر مکافاتی که هست ، می پذیرم و همه و همه و برای اینکه تنها نشینیم و زندگی را به دست جریان غالبش نبازیم و از انسانیت و معنا تهی نشویم . زنده باد کلام که فراموش نمی شویم و نمی میریم وقتی با کلاممان در ذهن همدیگر نقش می بندیم . و زنده می مانیم ، حتی اگر این زنده ماندمان هم مثل گفت و گوی مان رو در روی هم ، هی به تعویق بیافتد و به تعویق بیافتد.»
از :هفته نامه ی امید جوان. به قلم معصومه گنجه ای
فرستاده شده با موضوع دستهبندی نشده | ۹ نظر »
۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۱
می توانم به گذشته برگردم و بار انگشتانم را در موهایت غرق کنم. با ماهیان سپید ِ گیسویت هم سرود شوم و نغمه ای گردم ، جاری شوم در پیچک های ِ خوشبوی ِ روسری ات.
من تشنه ام ، لبهایم دهان باز کرده اند . من خسته ام شاخه های ِ تنم بوی ِ سوختن می دهند.من از ستاره تا ستاره دویدم ، افتادم.
اما امشب که بخوابم یک بغل رویا خواهم چید. یک سبد ستاره صید خواهم کرد. گلدانهایم را از باران ِ ترانه پُر خواهم کرد. تو لبخند خواهی زد ، من بوسه خواهم نشاند.
و فردا …
و فردا اگر پرنده ای بر شاخه ی نو شکوفه ی درخت ِ حیاط ، نام تو را صدا زد ، تردید نکن. اندکی آب و دامنی ستاره بیاور. بهار که بیاید حیاطمان پر از ستاره خواهد شد تا از همین ثانیه ی نسیم و اردیبهشت تا غروب ِ آخرین پرتوی ِ واپسین چراغ ِ دنیا ، آواز هیچ پرنده ای بی ستاره نماند.
فرستاده شده با موضوع دستهبندی نشده | ۴ نظر »
۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۱
- دوشنبه ، دوشنبه ها ، دوشنبه های ملال آور.چه روزهای بدی اند. حالم همیشه بد است . زیر آوار لباس های ِ دل آزار تنم ، پتو ، بالشت و هوای رقت بار اتاق معلوم است که حالم بهتر از این نمی شود.کسی به این زمان لعنتی بگوید که بایستد ، من میان غبار ِ غلیظ ِ امروز گیر کرده ام. رضا یزدانی ، توهم ، داریوش و صدای دوستی که صدا میزند و نمی شنوم. لبم به سیگار میرود و انگشت هایم به لرزه…
- امروز چهارشنبه است و جملات بالا گوشه ای بود از تصاویر ِ دوشنبه هایم.نوشتمش که بماند برای فردا.
فرستاده شده با موضوع دستهبندی نشده | ۵ نظر »
۲ اردیبهشت ۱۳۹۱
برای زندگی کردن هیچ وقت “خودت” کافی نیستی ، نیازی داری که هر چند وقت بخار نفس های کسی صورتت را نوازش کند . استشمامش کنی. مهم نیست چه کار های دیگری هم بکنی . مثلا در چشم هایش آسمان را ببینی یا انار ِ لبهایش را دانه دانه کنی برای شبهای دلتنگی ات ؛ آنچه مهم است “حضور ” اوست.
من از چیدن شکوفه های ِ سرخ ِ گونه هایش گذشته ام ، ازتماشای تلولو رشته های طلایی ِ گیسوانش چشم پوشیده ام. از لمس ِ ارتعاش ِ قلب کوچکی درون رگهای سرمازده اش سهمی نخواسته ام. من سالهاست تنها به جستجوی نوازش ِ موسیقی ِ حضورش دویده ام.
گم شده بودم
به دنبال شانه هات
به دنبال کاشتن دانه های اشک بر پیراهنت.
فرستاده شده با موضوع دستهبندی نشده | ۲۳ نظر »
۲۰ فروردین ۱۳۹۱
داشت پنحمین سیگارش را قورت می داد. شاید خجالت کشیده بود که بغض هایش را بتکاند بر شانه های آخرین رهگذری که از کنارش عبور کرده بود. در تنگنای عمیق بلندترین شب سالش گیر کرده بود و ریز ریز در خاکستر سفید زیرسیگاری فرو می رفت. فنجان چایی که آخرین نفس هایش را هم کشیده بود میان اشیاء اتاق گم می نمود.
در خیالات آن شبش شمع هایی دیده بود بی آنکه روشن شده باشند ، سوختند ، ذوب شدند.
قرار گذاشته بود امشب بی پرواتر از همیشه بنویسد . بی واهمه از خودش ، از مخاطبانش . بگوید که میله های تنهایی بر پوسته ی سینه اش هجوم آورده اند. برای خودش ، برای کاغذهایش ، گریه کند.
از تاریخ آخرین گریه هایش که میان گفتگویی ساده با دوستی نادیده شکل گرفته بودند بیست روزی گذشته بود. راز آن اشک ها را فراموش کرده بود. گذشته به خوابی می مانست که چند شب پیش از سر گذرانده بود ، ترسیده بود ، از خواب پریده بود و حالا چیزی در حافظه اش نداشت ؛ خواب کدام پرنده ی غمگین را دیده بود؟!
سال های کودکی بسیار دور می نمود ، نوجوانی و جوانی همچون پرواز بادبادکی که از دست های پسربچه ای رها شده باشد ، دیگر بر نمی گشت و جالا امشب ، در تنهایی خویش غوطه می خورد.
زندگی را در فنجان چایی ریخته بود و فراموش کرده بود بنوشد ، حالا سرد بود و خواب ِهیچ بوسه ای را نمی دید.
قرار گذاشته بود بخندد ، شادی کند ، برای خودش جشن بگیرد ، یک روز از سیصد و شصت و پنج روز. اما انگار پیرتر از این حرف ها شده بود. صدای ِ هوهوی ِ خزان در سینه ی داغ بهار پیچیده بود.
پی نوشت : احساس می کنم فضای وبلاگ خیلی بی روح است. زین پس هیچ نظری بی پاسخ نمی ماند.
از انتقادات و پیشنهادات شما استقبال می شود.
فرستاده شده با موضوع دستهبندی نشده | ۶ نظر »
۱۵ فروردین ۱۳۹۱
گنجشک دلم لای لبهایت لانه کرده
لب بزنی
می میرم
پی نوشت: قرار بود از گنجشک بنویسیم ، سهم من هم این شد!
-دلم برای وبلاگم و دوستانش حسابی تنگ شده!
-اگر نحوه ی نگارش مناسب نیست ، ببخشید، دارم با گوشی به روز میکنم خانه ام را.
فرستاده شده با موضوع دستهبندی نشده | ۵ نظر »
۴ فروردین ۱۳۹۱
یک شب به خوابت خواهم آمد
در انگشتهای گندمی ات فرو خواهم رفت
جایی که بوی بوسه های بامدادان میدهد
فرستاده شده با موضوع دستهبندی نشده | ۴ نظر »
۷ اسفند ۱۳۹۰
دستهایم به سکوت عادت کرده اند ، پیشانی ام را تکیه میدهم به لرزش انگشت هایم .لب بالایی ام را به دندان می کشم از حیرت این روزها ، این روزهای بی خبر از تمام دنیا.
باید آرام گرفت ، به آرامی به نفس های زندگی پیوست که دارد سفیدی ِ سردش را بر زردی ِ برگهای باغچه می نشاند . سراغ بامداد و نسیم و ترانه رفت و در خیال پرنده ای نشست که روی شاخه ی لخت و سرمازده آواز می خواند ، اتفاق تازه ای نیست اگر بفهمیم سر ِ پر از آوازش به سالهای دور ِ کوچ می اندیشد …
فرستاده شده با موضوع دستهبندی نشده | ۱۴ نظر »
۱۳ بهمن ۱۳۹۰
این روزها پنجره با من حرف می زند ، برف را به موهایم می آورد و صدای شاخه های ِ لخت در تنم می پیچد. خسته ام و ناامیدانه به سطرهای ِ سفید می رسم که خالی مانده اند از صدایم. بهار و روزهای خوش ؛ نیامدنی ، نرسیدنی.
دستهایم که از حرارت تنت جریان گرفته بودند ، حالا سرد، حالا زمستان ، حالا ابری شده اند و پرتوهای نور را سد می کنند. برف می آید و لبخند ِ سفیدی لای برفها قدم میزند ، چشمهایش از آشوب ِ فردا خبر می دهند و موهایش که تمام سفیدی را ربوده اند مرا به شب ، مرا به زنجیر ، مرا به لب های ِ دوخته ی ِ تو می برند.
اینک زمزمه ای کن و صدا را به رختهای ِ زمستان خورده ام بازگردان ! میدانم که باز خواهی رفت اما اندکی طلوع بیاور برای روزهای دور ، روزهایی که پشت کوههای دور نشسته اند و پر از ابهامند.
فرستاده شده با موضوع دستهبندی نشده | ۱۲ نظر »
۱۹ دی ۱۳۹۰
حالا هرچه سلولهای سرم را از هوای بودنت ، از خیال دیدنت می شویم باز ردی از دلتنگی در اتاق و دفتر و قلمم به جا می ماند.باز سراغ حوض ِ کنار باغچه میروم، دستهایمان را فرو می کنیم در آب و سرمای زمستان در انگشتهایت جاری میشود ، تمام یخهای حوض هم نمی توانند گرمای لبخندت را محو کنند . به آینه ی نهفته در آب می نگرم ، لبخندت را پاسخ می گویم و برای تمام آدمهای زمین می نویسم ، می نویسم که زندگی یعنی همین. یعنی لحظه ای به قاب چشمهایش خیره شوی ، از پس آن همه تلخی و درد و اندوه به همین لحظه بیندیشی که داری لبخند می زنی.
فرستاده شده با موضوع دستهبندی نشده | ۱۰ نظر »